تبليغاتX
بر دلم بود...!

خدایا !  تو را شکر می کنم که مرا در کوه غم گداختی و در دریای درد آبدیده کردی و در برابر حوادث روزگار رویین تن نمودی تا سخت ترین مشکلات حیات و خطرناک ترین ضربه های تاریخ را عارفانه و عاشقانه تحمل کنم .

 

ای خدای بزرگ ! با اتکا به ایمان به تو و با توکل و رضای کامل به فرمان تقدیرت و به خاطر رسالت بزرگی که بر دوش ها گذاشته ای و به یاد علی ، بی همتای انسانیت و به راه حسین ، بزرگ شهید خلقت ، من گستاخانه و عاشقانه در دریاهای مرگ شنا می کنم و در طوفان های حوادث غرق می شوم و با اژدهای مرگ پنجه در می افکنم و با شمشیر شهادت سینه ظلم و کفر را می درم و با اتکا به ایمان به تو در مقابل همه عالم می ایستم و با اراده آهنین ، جبر زمان را به خاک می سایم.                                              

                                                                                                                     شهید آوینی

رفتند و ما ...

 

نمی دونم چرا باز گاهی اوقات ... از خدا گله مند میشم ...

                                                                         توکل بر خدا.

 

+ نوشته شده توسط ماه نو در سه شنبه 1385/08/30 و ساعت 10 PM |
از مسیحا:

گفتم :‌کالاي محبت که خدا به من ارزاني داشته کسي نميخرد!!

گفت :‌به خودش باز گردان................!

 وسعت سبز

بسم الله الرحمن الرحيم
 
شيدايي همان جنونِ همراه عشق است؛ ملازم ازلي عشق. جنون و شيدايي عاطف و معطوف هستند و مرادف با يكديگر.
حق انسان را به جنون ستوده است:انه كان ظلوماً جهولآ.(١)و(٢) عاشق مجنون‌ است و مجنون را با «عقل» ميانه‌اي نيست؛ ظلوم

است و جهول. و اگر اين جنون عشق نبود، با ما بگو كه انسان آن امانت ازلي را بر كدام گرده مي‌كشيد؟ كدام گرد است كه ثقل اين بار را

صبر آورد، جز مجنون ظلوم و جهول؟
در چشم عاشق جز معشوق هيچ نيست. با عاشق بگو كه در كار عشق عقل ورزد، نمي‌تواند. با عاشق بگو كه در كار عشق انصاف دهد،

نمي‌تواند. عشق همواره فراتر از عدل و عقل مي‌نشيند؛ جنون نيز. و اصلاً عشاق مي‌گويند كه اين جنون عين عدل و عقل است.
عاقلان مي‌گويند: خداوند عادل است. عاشقان مي‌گويند: بل عدل آن است كه معشوق مي‌كند. عاقلان چون گرفتار بلا شوند، گويند

شكيبايي ورزيم كه اين نيز بگذرد، اما عاشقان چون در معركه‌ي بلا در آيند گويند:
اگر با ديگرانش بود ميلي‌
چرا ظرف مرا بشكست ليلي؟
عاشقان عاشق بلايند. در حيات در احتجاب صدف عشق است و آن را جز در اقيانوس بلا نمي‌توان يافت؛ در ژرفناي اقيانوس بلا. عاشق
غواصان اين بحرند و اگر مجنون نباشند، چگونه به دريا زنند؟
_______________________________________________
١. احزاب / ٧٢.
٢. آسمان بار امانت نتوانست كشيد
قرعه‌ي فال به نام من ديوانه زدند‌‌(حافظ)
دوستان مي‌زده و مست و ز هوش افتاده‌
بي‌نصيب آن‌كه در اين جمع چو من عاقل بود

* متن فوق از شهيد سيد مرتضي آويني بود براي شادي روح پر عظمتشون صلوات
 
 

 


  بسم الله الرحمن الرحيم
نفس هاي انسان گام هايي است که به سوي مرگ برمي دارد. حضرت علي (ع) سخناني از اين دست که مالامال از مرگ آگاهي باشد بسيار

دارند. مرگ آگاهي کيفيت حضور مردان خدا را در دنيا بيان مي دارد. تا آنجا که هر که مقرب تر است مرگ آگاه تر است. و بر اين

قياس بايد چنين گفت که حضور علي عليه السلام در عالم ،عين مر گ آگاهي است. مر گ آگاهي يعني که انسان همواره نسبت به اين معنا که

مرگي محتوم را پيش رو دارد آگاه باشد و با اين آگاهي زيست کند و هرگز از آن غفلت نيابد.

مردمان اين روزگار سخت از مرگ مي ترسند و بنابراين شنيدن اين سخنان برايشان دشوار است. اما حقيقت آن است که زندگ انسان با مرگ در

آميخته است و بقايش با فنا. پيش از ما ميلياردها نفر بر روي اين کره ي خاکي زيسته اند و پس از ما نيز. اگر مولا علي عليه السلام مي

فرمايد: « والله ابن ابي طالب با مرگ انسي آن چنان دارد که طفلي به پستان مادرش.» اين انس که مولاي ما از آن سخن ميگويد چيزي

فراتر از مرگ آگاهي است؛ طلب مرگ است. طلب مرگ نه همچون پاياني بر زندگي. مرگ پايان زندگي نيست. مرگ آغاز حياتي ديگر

است؛ حياتي که ديگر با فنا و مرگ در آميخته نيست. حياتي بي مرگ و مطلق. زندگي اين عالم در ميان دو عدم معنا مي گيرد؛ عالم پس از مرگ

همان عالم پيش از تولد است و انسان در بين اين دو عدم فرصت زيستن دارد. زندگي دنيا با مرگ در آميخته است؛ روشنايي هايش با تاريکي،

شادي هايش با رنج، خنده هايش با گريه، پيروزي هايش با شکست، زيبايي هايش با زشتي، جواني اش با پيري و بالاخره وجودش با عدم.حقيقت

اين عالم فنا است و انسان را نه براي فنا، که براي بقا آفريده اند: « خلقتم للبقا لا للفناء واسمعو دعوة الموت آذانکم قبل ان يدعي بکم»؛

دعوت مرگ را به گوش گيريد، پيش از آنکه مرگ شما را فرا خواند.

و همه ي اين سخنان از سر مرگ آکاهي است و راستش، لذت زندگي مرگ اگاهانه را جز اولياي خدا کس نمي داند؛ اين لذتي نيست که به هر کس

عطا کنند. تنگ نظري است اگر به مقتضاي تفکر رايج به اين سخن پشت کنيم و بگوييم : « تا کجا از مرگ مي گوييد؟ کمي هم در وصف

زندگي بسراييد! دل بستن در دنيا دل بستن در فناست و مرگ بر ما سايه افکنده است. اين علي است که چنين مي فرمايد. همانکه راه هاي

آسمان را بهتر از راه هاي زمين ميشناسد. سخنان او سروده هايي شاد و مفرح در وصف زندگي است. آن زندگي که با زهر فنا و مرگ در

نياميخته است. منتهي غفلت زدگان بيشتر مي پسندند که با غفلت از مرگ، به سراب شادي هاي آميخته با غصه دل خوش کنند. بگذار چنين

باشد. اما اگر اولياي خدا در جستجوي فناي في الله هستند، بقاي حقيقي را طلب کرده اند. بودني را که از دسترس مرگ و فنا و رنج و

غصه و شکست دور باشد.

به سخن علي عليه السلام گوش بسپاريم: «دلهاتان را از دنيا بيرون کنيد، پيش از آنکه بدن هاي شما را از آن بيرون ببرند. »

 * اثر شهيد اهل قلم سيد مرتضي آويني (‌براي شادي روح پر عظمتشون صلوات )
 

 

از: یادم نیست کی!


با تو ام اي سهراب ،
اي به پاکي چون آب ، يادته گفتي بهم ،تا شقايق زنده است ،زندگي بايد کرد.
نيستي سهراب که ببيني که شقايق هم مرد ، ديگه با چي کسي رو دلخوش کرد؟
يادته گفتي بهم ،اومدي سراغ من،نرم و آهسته بيا ،که مبادا ترکي برداره چيني نازک تنهايي تو،اومدم آهسته نرمتر از يک پر قو،

خسته از دوري راه ،خسته و چشم به راه.
يادته گفتي بهم عاشقي يعني دچار،فکر کنم شدم دچار،
تو خودت گفتي چه تنهاست ماهي اگه دچار دريا باشه،آره تنها باشه ،ياره غم ها باشه ،
يادته مي گفتي گاه گاهي قفسي مي سازم ،مي فروشم به شما ، تا به آواز شقايق که در آن زنداني ست ،دل تنهايي تان تازه شود،
ديگه حتي اون شقايق که اسير قفسه سهراب ،
ساحل يه نفسه،نيست که تازگي بره اين دل تنهايي من ،
پس کجاست اون قفس شقايقت؟
منو با خودت ببر به قايقت،
راست مي گفتي کاش مردم دانه هاي دلشان پيدا بود آره،
کاشکي دلشون شيدا بود،
من به دنبال يه چيز بهترينم سهراب،
تو خودت گفتي بهم ،
بهترين چيز رسيدن به نگاهيست که از حادثه عشق تر است.!
 

 

از حمید :

ديوونه ( گفت و شنود )

گفت: آمريكا براي ايران يك پيام رسمي فرستاده است.
گفتم: كه چي؟!
گفت: اعلام كرده اگر ايران غني سازي اورانيوم را متوقف كند، مي تواند در مذاكره كشورهاي 1+ 5 يعني آمريكا، فرانسه، انگليس، چين،

روسيه و آلمان شركت داشته باشد.
گفتم: بعد از توقف غني سازي ديگر براي چي مذاكره كنيم؟!
گفت: چه عرض كنم؟! همينطوري براي سرگرمي!!
گفتم: يك مسافر اتوبوس رفت بيخ گوش راننده چيزي گفت و راننده بسيار عصباني شد، بعد از مدتي دوباره بيخ گوش او حرفي زد و راننده با

عصبانيت گفت؛ آقا خجالت بكش برو سرجات بشين... مسافران پرسيدند مگه چي ميگه؟ راننده گفت ؛مرتيكه ديوونه ميگه اتوبوس رو چپ

كن يك كمي بخنديم و حال كنيم!!

از کيهانيون

 

 

 

از مسیحا :


بسم الله الرحمن الرحيم////
 
عشق. جنون و شيدايي عاطف و معطوف هستند و مرادف با يكديگر.
حق انسان را به جنون ستوده است:انه كان ظلوماً جهولآ.(١) عاشق مجنون‌ است و مجنون را با «عقل» ميانه‌اي نيست؛ ظلوم است و

جهول. و اگر اين جنون عشق نبود، با ما بگو كه انسان آن امانت ازلي را بر كدام گرده مي‌كشيد؟ كدام گرد است كه ثقل اين بار را صبر آورد،

جز مجنون ظلوم و جهول؟
در چشم عاشق جز معشوق هيچ نيست. با عاشق بگو كه در كار عشق عقل ورزد، نمي‌تواند. با عاشق بگو كه در كار عشق انصاف دهد،

نمي‌تواند. عشق همواره فراتر از عدل و عقل مي‌نشيند؛ جنون نيز. و اصلاً عشاق مي‌گويند كه اين جنون عين عدل و عقل است.
عاقلان مي‌گويند: خداوند عادل است. عاشقان مي‌گويند: بل عدل آن است كه معشوق مي‌كند. عاقلان چون گرفتار بلا شوند، گويند

شكيبايي ورزيم كه اين نيز بگذرد، اما عاشقان چون در معركه‌ي بلا در آيند گويند:
اگر با ديگرانش بود ميلي‌
چرا ظرف مرا بشكست ليلي؟
_______________________________________________

 

 

از شهید قربانی مطلق:


  اينها را به نيت آن ننوشته‏ام كه كسي بخواند، و بر من رحمت آورد، بلكه نوشته‏ام كه قلب آتشينم را تسكين دهم، و آتشفشان درونم را

آرام كنم.

هنگامي كه شدت درد و رنج طاقت‏فرسا مي‏شد، و آتشي سوزان از درونم زبانه مي‏كشيد و ديگر نمي‏توانستم آتشفشان وجود را كنترل كنم، آنگاه قلم

به دست مي‏گرفتم و شراره‏هاي شكنجه و درد را، ذره‏ذره از وجودم مي‏كندم و بر كاغذ سرازير مي‏كردم… و آرام‏آرام به سكون و آرامش

مي‏رسيدم.

آنچه در دل داشتم. بر روي كاغذ مي‏نوشتم و در مقابلم مي‏گذاشتم، و در اوج تنهايي، خود با قلب خود راز و نياز مي‏كردم، آنچه را داشتم به

كاغذ مي‏دادم و انعكاس وجود خود را از صفحه مقابلم دريافت مي‏كردم، و از تنهايي به در مي‏آمدم…

اينها را ننوشته‏ام كه بر كسي منت بگذارم، بلكه كاغذ نوشته‏ها بر من منت گذاشته‏اند و درد و شكنجه درونم را تقبل كرده‏اند…

اينجا، قلب مي‏سوزد، اشك مي‏جوشد، وجود خاكستر مي‏شود، و احساس سخن مي‏گويد.

اينجا، كسي چيزي نمي‏خواهد، انتظاري ندارد، ادعايي نمي‏كند… فرياد ضجه‏اي است كه از سينه‏اي پر درد به آسمان طنين‏ انداخته و سايه‏اي

كم‏رنگ از آن فريادها بر اين صفحات نقش بسته است.

چه زيباست؛ راز و نيازهاي درويشي دل‏سوخته و نااميد در نيمه‏شب، فرياد خورشان يك انقلابي از جان گذشته در دهان اژدهاي مرگ،

اعتراض خشونت‏بار مظلومي، زير شمشير ستمگر،

اشك سرد يأس و شكست بر رخساره زرد دل‏شكسته‏اي در ميان برادران به خاك و خون غلتيده،

فرياد پرشكوه حق، هز حلقوم از جان گذشته‏اي عليه ستم‏گران روزگار

 ميرويم تا انتغام سيلي زهرا بگيريم

 

اینم یه لینک ازیار قریب من :                    یاس بوی مهربانی میدهد 

+ نوشته شده توسط ماه نو در چهارشنبه 1385/03/31 و ساعت 6 PM |

به نام خدا

...

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي بود. پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد وبيراه گفت ،خدا سکوت کرد، جيغ کشيد و جار و جنجال راه انداخت خدا سکوت کرد، آسمان و زمين را به هم ريخت خدا سکوت کرد، به پر و پاي فرشته ها و انسان پيچيد خدا سکوت کرد ، کفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سکوت کرد،... دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد... خدا سکوتش را شکست و گفت : عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي تنها يک روز ديگر باقي است ،بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن. لا به لاي هق هقش گفت : اما با يک روز ؟ با يک روز چه کار مي توان کرد ؟ خدا گفت : آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را در نمي يابد ، هزار سال هم به کارش نمي آيد . و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت حالا برو و زندگي کن او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گوي دستانش مي درخشيد اما مي ترسيد حرکت کند ، مي ترسيد راه برود ، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد، قدري ايستاد بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگه داشـــتن اين يک روز چه فايده ايي دارد بگذار اين مشت زندگي را مصرف کنم . آن وقت شروع به دويدن کرد؛ زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود مي تواند بال بزند...

 او درآن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد ، زميني را مالک نشد ، مقامي را به دست نياورد...

 اما درهمان يک روز دست بر پوست درخت کشيد ، روي چمن خوابيد کفش دوزکي را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنها که او را نمي شناختند سلام کرد و براي آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد سبک شد لذت برد و سرشار شد و بخشيد و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند امروز او در گذشت ، کسي که هزار سال زيسته بود!

 

 

+ نوشته شده توسط ماه نو در جمعه 1385/03/26 و ساعت 8 PM |