تبليغاتX
بر دلم بود...!
به نام خدا

پرنده بر شانه های انسان نشست.انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت:اما من درخت نیستم.تو نمی توانی روی من آشیانه بسازی.پرنده گفت:من فرق آدم ها و درخت ها را خوب می دانم.اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم.انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممکن بود.پرنده گفت:راستی!چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟

انسان منظور پرنده را نفهمید،اما باز هم خندید.پرنده گفت:نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است.

انسان دیگر نخندید.انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد.چیزی که نمی دانست چیست.شاید یک آبی دور،يك اوج دوست داشتني.پرنده گفت:غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است.درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است،اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود

                                                                                       ... پرنده اين را گفت و پر زد./

 

توسط:متین۳۱۳۲۰۰۱

+ نوشته شده توسط ماه نو در سه شنبه 1384/11/18 و ساعت 10 AM |